تبليغاتX
پنجره تنها
پنجره تنها

پیشکش به تمام عاشقانی که در حادثه عشق ایستاده میسوزند

 

در منقارکوبی دارکوب

رازی نیست

جز

تمنای کرم از تنه ی درخت  سبز


{-نقطه سر خط-}
نوشته شده در چهارشنبه 1388/10/09ساعت 1:55 توسط no leaf clover| |
 

خاطرات را مي نويسم و اشک گرمی را مي نگرم که بروی کاغذ یاد تو را به برایم می آورد.

به ياد روزهايي مي نويسم که ديگر باز نمي گردد. 

به یاد تک شبی می نویسم که دستم قلب گرمی را لمس میکرد.

قلبی که عاشق بود. قلبی که اعتقاد من بود.

تک شبی که تو مال من بودی. برای  من بودی.

مي نويسم که شايد اين برگ سفيد در  خاطراتم بماند .                 

مي نويسم شايد امروز خاطره اي شيرين براي فردا باشد.

می نویسم و با بغض خیال می کنم که تو مال منی. که تو عاشق منی


پی نوشت:گفته باشم

قصه , قصه ی شادی نیست غربت

اگر دنبال شادی هستی , به سلامت

 

پی نوشت:یه سوال. واقعا باید دنیایی رو که زیبایی هاش برام فریبنده و تنفر آوره تحمل کرد؟ نباید از شرش خلاص شد؟


{-نقطه سر خط-}
نوشته شده در چهارشنبه 1388/10/02ساعت 2:31 توسط no leaf clover| |
 

دلم بیشتر از هرچیز برای خدا می سوزد ٬

برای دلَش

 که به من خوش است و نمی دانم چرا نا امید نمی شود؟

 

نوشته شده در سه شنبه 1388/09/17ساعت 19:8 توسط no leaf clover| |
 

آخرین آغوش    آخرین بوسه    آن شب

چقدر آغوش در زیر باران؟

من خسته     تو بی حال.آن شب

خدایا    خون وداع در دل ما ...

پ.ن :  از آن شب    درد    آه    فشارخون    اشک    حسرت

نوشته شده در جمعه 1388/08/22ساعت 3:11 توسط no leaf clover| |
 

مترسک ناز می کند
کلاغ ها فریاد می زنند
و من سکوت می کنم....
حالا دیگر این مزرعه ی زندگی من است
خشک و بی نشان

 

پ.نوشت  :من ماندم و یه عالم خاطره.از این به بعد می سوزم و صدام هم در نمیاد.مثل باران آن شب ساکت.حتی برای ۵ دقیقه هم نمی توانم روی صندلی بشینم. آرام و قرار ندارم.اشک هایم باید پنهان شوند.آشفته ام  .  فقط شما بدانید که نمی شناسمتان.   سوختنم را احساس کنید

پ.نوشت   :کاش ترکم میکرد.کاش دوستم نداشت.اگر یک شب دیگر  زیر بارون ها قدم زدی بدان. که عشقت قلبم را نابود کرد.کاش مرا از تو و تورا از من نمیگرفتند.لعنت به زندگی

دیگر کسی را ندارم برایش صحبت کنم.اشک هایم را ببیند. آه    آهی به وسعت غم هایم.به فراوانی اشک هایم.به سیاهی قلبم.قول میدم ادامه زندگیم هم مثل این چند روز سیاه باشند.

نوشته شده در دوشنبه 1388/08/11ساعت 19:19 توسط no leaf clover| |
 

ولی کاش بودی تا اشکهایم از شوق دیدارت سرازیر میشد ...

کاش بودی و دستهای مهربانت مرهم همه غم ها و دلتنگی هایم میشد ...

کاش بودی تا سر به روی شانه های مهربانت می گذاشتم

و دردهایم را به گوش تو می رساندم... و همیشه تو سنگ صبورم بودی 

میدانم که میدانی بعد از تو دیگر قلبی برای عاشق شدن ندارم...

و تو نیز این را می گویی.عشق تو برایم کامل است...

بدون هیچ ضعف یا نقصی...

کاش میدانستی که چقدر دوستت دارم و بیش از عشق بر تو عاشقم...

میدانی که اگر از کنارم بروی لحظه های درد بر من باز میگردد...

 میدانم که نمیدانی بدون تو دیگربهانه ای نیست برای ادامه ی زندگی جزانتظار آمدنت ...

انتـــــــــــــــــــــــــــــظار ...

شش حرف و چهار نقطه   

اما نه. کفر است که این را انتظار نام ببریم...

چرا که انتظار نیست.آدمی برای هر چیز مهمی که بخواهد بدست بیاورد صبر پیشه میکند

و آنقدر آن صبر زیباست که کفر است به آن انتظار گفت...

صبر میکنم تا از به دست آوردنت بیشتر لذت ببرم

متنفرم از هر چیزی که زمان را به یاد من میاورد... و قبل از همه ی اینها متنفرم

 از انتظار ... از انتـــــــــــــــــــــــــــــــظار متــــــنـــــفرم

 

صبر ...

سه حرف و یک نقطه

 

نوشته شده در پنجشنبه 1388/07/30ساعت 22:41 توسط no leaf clover| |

 


اولین روز دبستان باز گرد


کودکی های شاد وخندان باز گرد


باز گرد ای خاطرات کودکی


بر سوار اسبهای چوبکی


خاطرات کودکی زیباترند


یادگاران کهن ماناترند


درسهای سال اول ساده بود


آب را بابا به سارا داده بود


درس پند اموز روباه وخروس


روبه مکارو دزدو چاپلوس


روز مهمانی کوکب خانم است


سفره پر از بوی نان گندم است


کاکلی گنجشککی باهوش بود


فیل نادانی برایش موش بود


با وجود سوز وسرمای شدید


ریز علی پیراهن از تن می درید


تا درون نیمکت جا میشدیم


ما پر از تصمیم کبری میشدیم


پاک کن هایی ز پاکی داشتیم


یک تراش سرخ لاکی داشتیم


کیفمان چفتی به رنگ زرد داشت


دوشمان از حلقه هایش درد داشت


گرمی دستانمان از آه بود


برگ دفترها به رنگ کاه بود


مانده در گوشم صدایی چون تگرگ


خش خش جاروی بابا روی برگ


همکلاسیهای من یادم کنید


باز هم در کوچه فریادم کنید


همکلاسیهای دردورنج کار


بچه های جامه های وصله دار


بچه های دکه سیگار سرد


کودکان کوچه اما مرد مرد


کاش هرگز زنگ تفریحی نبود


جمع بودن بودو تفریقی نبود


کاش میشد باز کوچک میشدیم


لا اقل یک روز کودک میشدیم


یاد آن آموزگار ساده پوش


یاد ان گچها که بودش روی دوش


ای معلم نام و هم یادت بخیر


یاد درس آب بابایت بخیر


ای دبستانی ترین احساس من

باز گرد این مشقها را خط بزن



پ ن :  عکس هیچ ربطی به شعر نداره .  و من فقط به یاد یه دوست گذاشتمش.یه هدیه برای یه ...

پ ن ۲ :امروز وبلاگ من ۱ ساله شد  .   تولدش مبارک

نوشته شده در جمعه 1388/07/17ساعت 10:1 توسط no leaf clover| |
 

یک وقت هایی آدم بیدار می شود و دلش می خواهد کس دیگری جایش بلند شده بود .... به هیچ وجه نه به خاطر اینکه خوابش می آید ، فقط به این دلیل که بیداری اش نمی آید ....

پي نوشت: ادامه مطلب =‍> در پي ۱۷ مهر روز تولد وبلاگ و شايد روز مرگ ...


{-نقطه سر خط-}
نوشته شده در جمعه 1388/07/10ساعت 23:8 توسط no leaf clover| |
 

فصل سرما داره میاد که آدما رو بلرزونه . دریغا که نمی دونه خیلی وقته که انسان ها دیگه ازش نمیلرزن.بجز آدمایی مثل من که موقع بارون نمیتونن تنها پنجره همراهشون رو باز نذارن و ما هم که لرزیدنامون رو قبلا کردیم!

بعضی وقت ها آدم وقتی قید یه چیزی رو میزنه به دستش میاره.بعضی وقتا آدم واقعا تنها میشه.بعضی وقتا  آدم فقط تو تنهاییه که هستیش رو درک میکنه.بعضی وقتا همه اتفاقا دست به دست هم میدن تا آدم رو بشکنن.بعضی وقتا عزیز ترین کسای آدم پشتش رو خالی میکنن.بعضی وقتا آدم فقط دلش به یک نفر خوشه . یک نفر که ازش دوره -یه نفر که دنیا سعی داره دورترش کنه-یه نفر...

نمیدونم چرا .   نمیدونم دل آسمونم مثل من اینقدر گرفته اس   که داره اینجوری آه میکشه و به پای این دل خسته من اشک میریزه.کاش اونم می فهمید که دل من خیلی بیشتر از اون آه داره خیلی بیشتر از اون بغض کرده   اما اشک نمیریزه

 

خسته و بيمار ،تنها ايستاده ام

نوشته شده در پنجشنبه 1388/07/02ساعت 15:8 توسط no leaf clover| |
 

نمیدانم در حیطه توانت هست یا نه...

ولی برایم اشک نریز عزیزم . یک "به بن بست رسیده"

فقط برای یک "به بن بست رسیده" مناسب است

پس برایم اشک نریز

که نمی خواهم زندگیت بر زمین نقش ببندد

برایم اشک نریز عزیزم...

کلمه ای بر زبان نیاور

فقط چشمانت را به روی هم بگذار .

من دوباره تو را خواهم دید

آری دوباره تو را در جهنم خواهم دید ...

برایم اشک نریز .زیرا تو را خواهم دید

بمیر بمیر عزیزم   تا هم دیگر را در جهنم ملاقات کنیم

و اگر نه

بیهوده متاز چون که مقصدت خاک است

من این را با تمام وجود حس میکنم

نوشته شده در سه شنبه 1388/06/24ساعت 14:17 توسط no leaf clover| |