آن زمان که مرگ به سراغم می آید : خواهم گفت تمام دنیا وعده ای پوچ و توخالی ست
مترسک ناز می کند پ.نوشت :من ماندم و یه عالم خاطره.از این به بعد می سوزم و صدام هم در نمیاد.مثل باران آن شب ساکت.حتی برای ۵ دقیقه هم نمی توانم روی صندلی بشینم. آرام و قرار ندارم.اشک هایم باید پنهان شوند.آشفته ام . فقط شما بدانید که نمی شناسمتان. سوختنم را احساس کنید پ.نوشت :کاش ترکم میکرد.کاش دوستم نداشت.اگر یک شب دیگر زیر بارون ها قدم زدی بدان. که عشقت قلبم را نابود کرد.کاش مرا از تو و تورا از من نمیگرفتند.لعنت به زندگی دیگر کسی را ندارم برایش صحبت کنم.اشک هایم را ببیند. آه آهی به وسعت غم هایم.به فراوانی اشک هایم.به سیاهی قلبم.قول میدم ادامه زندگیم هم مثل این چند روز سیاه باشند. ولی کاش بودی تا اشکهایم از شوق دیدارت سرازیر میشد ... کاش بودی و دستهای مهربانت مرهم همه غم ها و دلتنگی هایم میشد ... کاش بودی تا سر به روی شانه های مهربانت می گذاشتم و دردهایم را به گوش تو می رساندم... و همیشه تو سنگ صبورم بودی میدانم که میدانی بعد از تو دیگر قلبی برای عاشق شدن ندارم... و تو نیز این را می گویی.عشق تو برایم کامل است... بدون هیچ ضعف یا نقصی... کاش میدانستی که چقدر دوستت دارم و بیش از عشق بر تو عاشقم... میدانی که اگر از کنارم بروی لحظه های درد بر من باز میگردد... میدانم که نمیدانی بدون تو دیگربهانه ای نیست برای ادامه ی زندگی جزانتظار آمدنت ... انتـــــــــــــــــــــــــــــظار ... شش حرف و چهار نقطه اما نه. کفر است که این را انتظار نام ببریم... چرا که انتظار نیست.آدمی برای هر چیز مهمی که بخواهد بدست بیاورد صبر پیشه میکند و آنقدر آن صبر زیباست که کفر است به آن انتظار گفت... صبر میکنم تا از به دست آوردنت بیشتر لذت ببرم از انتظار ... از انتـــــــــــــــــــــــــــــــظار متــــــنـــــفرم صبر ... سه حرف و یک نقطه پ ن : عکس هیچ ربطی به شعر نداره . و من فقط به یاد یه دوست گذاشتمش.یه هدیه برای یه ... پ ن ۲ :امروز وبلاگ من ۱ ساله شد . تولدش مبارک یک وقت هایی آدم بیدار می شود و دلش می خواهد کس دیگری جایش بلند شده بود .... به هیچ وجه نه به خاطر اینکه خوابش می آید ، فقط به این دلیل که بیداری اش نمی آید .... پي نوشت: ادامه مطلب => در پي ۱۷ مهر روز تولد وبلاگ و شايد روز مرگ ... فصل سرما داره میاد که آدما رو بلرزونه . دریغا که نمی دونه خیلی وقته که انسان ها دیگه ازش نمیلرزن.بجز آدمایی مثل من که موقع بارون نمیتونن تنها پنجره همراهشون رو باز نذارن و ما هم که لرزیدنامون رو قبلا کردیم! بعضی وقت ها آدم وقتی قید یه چیزی رو میزنه به دستش میاره.بعضی وقتا آدم واقعا تنها میشه.بعضی وقتا آدم فقط تو تنهاییه که هستیش رو درک میکنه.بعضی وقتا همه اتفاقا دست به دست هم میدن تا آدم رو بشکنن.بعضی وقتا عزیز ترین کسای آدم پشتش رو خالی میکنن.بعضی وقتا آدم فقط دلش به یک نفر خوشه . یک نفر که ازش دوره -یه نفر که دنیا سعی داره دورترش کنه-یه نفر... نمیدونم چرا . نمیدونم دل آسمونم مثل من اینقدر گرفته اس که داره اینجوری آه میکشه و به پای این دل خسته من اشک میریزه.کاش اونم می فهمید که دل من خیلی بیشتر از اون آه داره خیلی بیشتر از اون بغض کرده اما اشک نمیریزه خسته و بيمار ،تنها ايستاده ام نمیدانم در حیطه توانت هست یا نه... ولی برایم اشک نریز عزیزم . یک "به بن بست رسیده" فقط برای یک "به بن بست رسیده" مناسب است پس برایم اشک نریز که نمی خواهم زندگیت بر زمین نقش ببندد برایم اشک نریز عزیزم... کلمه ای بر زبان نیاور فقط چشمانت را به روی هم بگذار . من دوباره تو را خواهم دید آری دوباره تو را در جهنم خواهم دید ... برایم اشک نریز .زیرا تو را خواهم دید بمیر بمیر عزیزم تا هم دیگر را در جهنم ملاقات کنیم و اگر نه بیهوده متاز چون که مقصدت خاک است من این را با تمام وجود حس میکنم من ازانتهای قلب یک بیمار سخن می گویم . هر کاری که میکنم دیگر خنده هایم مثل گریه ها کش نمی آیند مثل بغض یک جا جمع می شوند و هیچ وقت نمی ترکند
پی نوشت:از وقتی این فیس بوک و ۳۶۰ و ... درشون رو گل گرفتن من هم یه تعقیراتی توی وبلاگ ایجاد کردم و میکنم که شروعش این داستانه بود .خدا رو چی دیدین شاید خاطره و عکسای خودمم بزارم!!!!!!!!!!!!!! پی نوشت: از این به بعد باید ادامه مطلب(نقطه سر خط) ها زیاد شه . فکر کنم ! پی نوشت :ببخشید راهی به جز داستان نویسی واسه خالی کردن خودم نداشتم.نظر واقعی تون رو در مورد داستان بگید.البته اگه خوندینش
برای عاشقی دیره ولی باز دست تقدیره! تا دستامون نره بالا جایی بارون نمیگیره! دلی که دادمش دستت دیگه از زندگی سیره! نیومد وقتی هم اومد فقط گفت که داره میره! میگی تو اونی که رفته خودشم غرق تقصیره! فدای اونکه تو خواب هم منو تحویل نمیگیره! چرا تنهام گذاشتی ؟ تو سینه تو دل نداشتی! قلبمو شکستی و رفتی حالا اومدی منت کشی و آشتی! دیگه شیطونی بسه برو دیگه شدم حالا خسته! دلی که دادمش دستت خیلی وقته که شکسته! بدون این قلب دیوونه دیگه محتاج زنجیره بمون این قلب رو بدتر کن عجیب محتاج شمشیره بریزم اشکامو شاید آخه این آخرین تیره چقدر تلخ و ترسناک است هنگامیکه آدم (صادق هدایت) ديوانه بمانيد ، اما همچون افراد عاقل عمل كنيد . خطر متفاوت بودن را بپذيريد ، اما بياموزيد كه بدون جلب توجه چنين كنيد .
کلاغ ها فریاد می زنند
و من سکوت می کنم....
حالا دیگر این مزرعه ی زندگی من است
خشک و بی نشان
متنفرم از هر چیزی که زمان را به یاد من میاورد... و قبل از همه ی اینها متنفرم
اولین روز دبستان باز گرد
کودکی های شاد وخندان باز گرد
باز گرد ای خاطرات کودکی
بر سوار اسبهای چوبکی
خاطرات کودکی زیباترند
یادگاران کهن ماناترند
درسهای سال اول ساده بود
آب را بابا به سارا داده بود
درس پند اموز روباه وخروس
روبه مکارو دزدو چاپلوس
روز مهمانی کوکب خانم است
سفره پر از بوی نان گندم است
کاکلی گنجشککی باهوش بود
فیل نادانی برایش موش بود
با وجود سوز وسرمای شدید
ریز علی پیراهن از تن می درید
تا درون نیمکت جا میشدیم
ما پر از تصمیم کبری میشدیم
پاک کن هایی ز پاکی داشتیم
یک تراش سرخ لاکی داشتیم
کیفمان چفتی به رنگ زرد داشت
دوشمان از حلقه هایش درد داشت
گرمی دستانمان از آه بود
برگ دفترها به رنگ کاه بود
مانده در گوشم صدایی چون تگرگ
خش خش جاروی بابا روی برگ
همکلاسیهای من یادم کنید
باز هم در کوچه فریادم کنید
همکلاسیهای دردورنج کار
بچه های جامه های وصله دار
بچه های دکه سیگار سرد
کودکان کوچه اما مرد مرد
کاش هرگز زنگ تفریحی نبود
جمع بودن بودو تفریقی نبود
کاش میشد باز کوچک میشدیم
لا اقل یک روز کودک میشدیم
یاد آن آموزگار ساده پوش
یاد ان گچها که بودش روی دوش
ای معلم نام و هم یادت بخیر
یاد درس آب بابایت بخیر
ای دبستانی ترین احساس من
باز گرد این مشقها را خط بزن

{-نقطه سر خط-}

من از نهایت ابر های خسته می بارم .
من می شویم پنجره را از نهایت بودن شبنم بر روی گلبرگ های گل یاس .
من می پرستم اشک های گریزان دخترکی خسته ز بی مهری ها !
و نوازش می کنم پاهای کوچک پسرکی خسته ز تلاش ها !
من خسته ام از دیدن قفس ها با راه راه های عمودی.
و قلمم خسته شده از نوشتن راجع به مرگ در عمق زندگی .
و چه کسی می داند بعد از این ها چیست ؟ 
{-نقطه سر خط-}
پی نوشت: یه داستان نوشتم. گذاشتم توی ادامه مطلب. گذاشتم اونجا که هرکی حوصله داشت بخونه.یه کم طولانیه
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
{-نقطه سر خط-}
هستی خودش را حس می کند .
/ پائولو کوئیلو/
نوشته شده در دوشنبه 1388/08/11ساعت
19:19 توسط no leaf clover| |
نوشته شده در پنجشنبه 1388/07/30ساعت
22:41 توسط no leaf clover| |
نوشته شده در جمعه 1388/07/17ساعت
10:1 توسط no leaf clover| |
نوشته شده در جمعه 1388/07/10ساعت
23:8 توسط no leaf clover| |
نوشته شده در پنجشنبه 1388/07/02ساعت
15:8 توسط no leaf clover| |
نوشته شده در سه شنبه 1388/06/24ساعت
14:17 توسط no leaf clover| |
نوشته شده در چهارشنبه 1388/06/11ساعت
13:49 توسط no leaf clover| |
نوشته شده در دوشنبه 1388/05/19ساعت
15:2 توسط no leaf clover| |
نوشته شده در چهارشنبه 1388/05/14ساعت
22:50 توسط no leaf clover| |
نوشته شده در یکشنبه 1388/05/04ساعت
2:41 توسط no leaf clover| |
